تبليغاتX
ای غایب از نظر بخدا میسپارمت با دلي آرام و قلبي مطمئن و روحي شاد و ضميري اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوي جايگاه ابدي سفر ميكنم. و به دعاي خير شما احتياج مبرم دارم خدایابه تو پناه میبرم که از آنچه نمیدانم سخن بگویم و راه جویان را همچون خویشتن در تیه گمراهی و ضلالت سرگردان سازم صحیفه سجادیه

نام شیرین تو هر گمشده را درمان باد

 

سلام به همه دوستان و آشنایان

 

معلوم نیست توی این کاروانسرای چند روزه ی دنیا دنبال

 

چی می گردند؟آیا واقعا روح بلندپرواز و سرکش انسانی

 

با این جور چیزها آرام میشه؟واقعا این قدر فرصت هست

 

که بتونیم یک بار زندگی رو با بی بند و باری تمام تجربه

 

کنیم؟براستی این قدر بی فکر شدیم که این لهو و لعب

 

بی ثمر و زودگذر که دنبالش ناراحتی و اضطراب بوجود میاد

 

ما رو به خودش راضی می کنه؟آخرش که چی؟و چقدر

 

مظلوم شده است وجدان انسانی و چه کم رنگ شده اند

 

باصطلاح ارزش های انسانی(البته به قول معلم شهید

 

این کلمه ارزش زیاد مناسب نیست)و چه جوری کشیده

 

است اسلام از دست مسلمانانی چون من؟و دین چه

 

مجهور شده است از دست به ظاهر دین مدارانی چون

 

من؟و من چقدر از خودم فاصله گرفته ام و من چقدر

 

سرد می شوم وقتی به آب نگاه می کنم و چه احساس

 

عجیبی در برابر آینه دارم و چه خون گرمی از اعماق وجودم

 

به جوش می آید وقتی به گذشته و اکنون و فردا می نگرم!

 

و چه خسته می شوم وقتی از دوستان خود دوستی

 

نمی بینم!آری شغال ها گرداگردم رقص خون به پا کرده اند

 

و منتظرند که یک گام عقب بگذارم و من مست مست اما

 

دلگیر و خسته شاهد سمای عاشقان نشسته ام و هر

 

لحظه ای سیاه قلمی از شور عاشقنه شان می زنم که

 

شاید به یاری عقل خود را از این منجلاب ارزش ها بیرون

 

بکشم.اینجا شهر من است،شهر تنهایی،شهر مرده

 

مردگان،شهر دیروز شاد و امروز پریشان با فردایی

 

نامعلوم و افقی مبهم!

 

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید؛

 

این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران؛

 

یا نه دریاییست گونه واژگونه برفراز شهر؛

 

شهر سوگواران...

 

قبول کنیم که دچار روزمرگی شده ایم،چیزی که همیشه

 

 

از آن فرار می کردیم.

 

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم/راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

 

التماس دعا...

 

 

نوشته شده توسط مسلم در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 |